مثل سرگذشت درياست قصهات ٬ عزيز از دست رفتهام !
هميشه آبی ٬ هميشه آرام
ميان موجی از دلواپسیها ٬ هميشه غمگين
به که آويزم ميان اين همه دلتنگی؟؟؟
ميان اين خزان نو رسيده بهار…
به که برم شکايت اين خاک سرد
شکايت غريبانه اين سفر بی کلام
سفرت مثل خواب است هنوز…
مثل بی باوری يک حقيقت گنگ
مثل ستاره ای که نمی بينمش و
می دانم حتما جايی هست ميان ابرهای ناخوانده آسمان
مثل ستاره ای که نمی بينمش و
شک می کنم به توانايی چشمانم ٬ نه به حضور پر بخشايش آن
سفرت مثل هر بار نيست
غريب است آتش می زند دلم را
بند می آورد نفسم را دريا مي کند چشمانم را
و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش
تنگ ميکند سينه ام راغصه ام می گيرد از اين بی اعتباری شرمناک ٬ در پيش خداهمان شب که گفتی :
"دعا کن برای رفتن بی زحمتام "
دعا نکردم و شنيد خدا دعای نکردهام را !
اما در شب پر آشوب مرگ ٬ که دعا کردم برای نرفتنات
به زاری ٬ به فرياد ٬ به درد
نشنيد خدا دعای کرده ام را!
سفرت مثل بی باوری يک خواب است هنوز
و يادت ٬ مرثيه حزن انگيز حسرت
و وداعت ٬ مثل ريزش ناگهانی سبزترين برگ
برای رد ادعای شوم فصلی که گمان میکند آغاز بهار دلکش زندگی است
سفرت مثل خواب است هنوز
مثل خواب ………

رفتنت رابه خدا آمدنی نيست ، بی جهت منتظر معجزه ام....
|
+| نوشته شده توسط
شبنم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
|